لعنت بر خشم
عصبانی شدن و کمی بحث با آدمی که علاوه بر پررویی بسیار هم حق بجانب ،خودش را توجیه میکرد باعث شد که رنگ از رویم یپرد و افت فشار تا روز بعد هم دست از من نکشید.
آنقدرها منطق و سابقه ی کار خوبی دارم که بتوانم مچ زیردرروها را بگیرم و با دلیل و مدرک در بحث محکومشان کنم. اما این انرژی صرف کردن و شیرفهم کردن یک آدم پررو چنان برایم سنگین بود که اعصابم را بهم ریخت.
از سکوت سنگین شاهدان بحث پیدا بود که آن روی سگم را دارند می بینند...آن رویی که کمتر کسی دیده بود. میدانم که دیگر آن دختر آرام و صبور سابق نیستم نمیدانم چرا اینهمه بیقرار و کم طاقت شده ام . از این دلخورم که کاملا برحق بودن استدلال هایم روشن بود و نیازی به صرف اینهمه انرژی برای اثبات آن نبود و من به این مطلب آگاهی کامل داشتم اما قدرت مهار خشم زنی که در من همچون آتشفشان میخروشید از توانم خارج بود.
از این ناتوانی دلخور بودم. از فکر اینکه طرف بحثم خود را لایق این میدانست که باید برایش دلیل و شاهد بیاورم هنوز هم ناراحتم .
اما واقعا چه چیزی علیرغم اوضاع خوب این روزهایم مرا کم طاقت کرده؟! چه چیز جز تحمل فشارهای سالیان قبل!!! که ذره ذره صبر مرا خورده تا بیقراری و اضطراب در وجودم جای بیشتری برای خود باز کند. شاید آن سکوت های طولانیِ هم وزن بغض های فروخورده ،خشمی مذاب ساخته که راهی جز دریچه زبان و چشم هایم نمی یابد. لعنت بر من اگر نتوانم در مهار آن پیروز باشم...لعنت!!!
پ.ن/برای عوض شدن حال و هوا و شیرین شدن کام تلخمان به محض رسیدن به خانه به پخت کیک همت گماردیم!
(خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است