امید

روزها همچنان از پی هم میگذرد و داستان اضطراب و شوق هم در این میان جاریست. به هر حال هنوز هم ازدواج و تشکیل زندگی مشترک را لازمه ی تکامل میدانم و از انتخابم ناراضی نیستم. 

 هرچند که نمیتوان متوقع بود که همه چیز بر وفق مراد پیش رود اما تجربیاتی که در این مسیر کسب کرده ام قابل توجه بوده. تفاوتهای فردی و مواجهه با شرایط بغرنج ، واکنشهای غیر منتظره و خیلی چیزهای دیگر که گاهی انسان را دچار تردید و شک میکند.

زندگی ما چندان هم به رکود نخورده اما آقای همسر معتقد است نیازمند تحول بزرگی هستیم و تغییری که انگیزه های بیشتری برایمان بوجود آورد. میپندارد که وجود فرزند میتواند دوباره او را جوان کند . اینکه پابه پای موجودی تلاش کنی تا او را به خواسته هایش برسانی ، اینکه در رسیدن به موفقیت هایش حامی باشی و لذت ببری... و البته خود را بازنشسته نپنداری.

علیرغم مسئله سنی ما برای بچه دار شدن، خواستش را منطقی میدانم. شاید دیر باشد اما امید هست. این روزها با علم به اینکه شرایط دشواری برایم به ارمغان خواهد آورد پیگیر مسائل پزشکی هستم. امیدوارم از بین راههایی که علم پزشکی برایمان قرارداده بتوانم به هدفم برسم.

شاید روزی بتوانم تجربیاتم را در این وبلاگ منعکس کنم.

سالگرد

بیشتر از یکسال از زندگی مشترکمان میگذرد. یکسالی که انگار در خواب و خیال سپری شد. وقتی به روزهای سپری شده فکر میکنم آرزو میکنم که هیچکس دلخوشی و امید را در زندگی از دست ندهد و از خدا میخواهم که حال خوش و آرامش را نصیب همه کند.

ظاهرا من دیرتر از آقای همسر به زندگی مشترک عادت کرده ام. دلم برای تنهایی های فیلسوفانه ام تنگ شده. دلم برای زن در آینه  و دوستان وبلاگی هم، اما آقای همسر را مسبب این دلتنگی ها نمیدانم.

من و آقای همسر  دیگر به گذشته ها فکر نمیکنیم و تقریبا به این نتیجه رسیده ایم که باید در لحظه زندگی کنیم. فقط تلاش میکنیم که آرامش بدست آمده را حفظ کنیم و موجبات شادی و آرامش یکدیگر را فراهم کنیم.

بدعای خیر دوستان محتاجیم و از خدا بهترینها را برایتان آرزومندیم.

پ.ن/عکس از اینترنت انتخاب شده (اشتباه نکنید.من و آقای همسر نصف سن این دوتا ییم)

تو با منی اما...

پیشنهاد خوبی بود .مدتها بود که فرصتی برای قدم زدن دونفره در هوای سرد و پاک شبانه نداشتیم. وقتی موضوع قدم زدن در خیابانهای اطراف خانه را مطرح کرد بلافاصله با استقبال من مواجه شد. میدانستم که طبق معمول بی هیچ معطلی آماده میشود بنابراین قبل از آنکه از جای برخیزد به اتاق رفتم تا آماده شوم. همانطور که جلوی آینه موهایم را مرتب میکردم بی اختیار بیاد روزهایی افتادم که کیلومترها را به قصد قدم زدنهای نسبتا طولانی با من طی میکرد. انگار سعی میکردم خاطراتی را که ممکن بود کمرنگ شوند زنده نگهدارم. من ایستاده غرق شده بودم ، نگاهم در عمق آینه خاطرات را می نوردید که با نگاه زن در آینه تلاقی کرد. او آنجا بود چون همیشه آرام وصبور. نمیدانستم از دیدنش خوشحالم یا نه. جز تردید چیزی در چشمانم نمی دید و نمیتوانست بفهمد که آیا هنوز هم تمایلی به دیدارش دارم ؟...میخواستم از حال و هوای تازه ام برایش بگویم از تردیدها و نگرانی های جدیدم از شادیهایی که آرزوی همیشگی ماندنشان را دارم و از آنچه در این ماهها بر من گذشت ...

دست مردانه اش را که بر شانه ام احساس کردم نفسی شتابزده از سینه ام رمید...لباس پوشیده و آماده کنارم ایستاده بود با تعجب پرسید: به چه می اندیشی؟ چیزی شده؟ غرق آینه شده ای !!!... می دیدم که علیرغم میل من زنٍ در آینه با لبخندی دور میشود ، چون همیشه تنها و آرام محو در اعماق آینه .

میدانم او مرا رها نمیکند و هرگاه که به دیدارش مشتاق شوم خود را به من نشان خواهد داد، هنوز به او نیاز دارم ، به آرامش و صبرش ...و مطمئنم که هنوز او با من است.

تنهایی

این روزها که چند ماهی از ازدواجم با آقای داروغه میگذرد وقت چندانی مثل قبل برای نوشتن و حتی فکر کردن ندارم. هرچند ما تمام هفته را با هم نیستیم اما حضورش آنچنان موجبات مشغولیتم را فراهم میکند که در روزهایی که کنارم نیست هم در حال دویدن و سامان بخشیدن امورم. آقای داروغه مثل اکثر مردها میخواهد که تمام توجه همسرش به او معطوف باشد و از این رو وقتی میگویم دلم برای وبلاگ و نوشتن تنگ شده با بی میلی مشهودی بدون هیچ کلامی سر تکان میدهد.

از کل کل های من و آقای داروغه که بگذریم گاهی که تنها میشوم و به وضعیت قبل و بعد ازدواجم فکر میکنم به این نکته میرسم که علیرغم همه ی علاقه ام به او هنوز تنهایی را حس میکنم و ازدواج با او هم نتوانسته حس تنهایی را از من دور کند.شاید افرادی که بعد از 40سالگی ازدواج میکنند بتوانند شور و هیجان را در زندگی مشترک جاری کنند اما هرگز نشاط یک جوان 20 ساله را نخواهند داشت. احتمالا هم این برمیگردد به اینکه مدت کوتاهتری برای تجربه و ریسک باقی مانده است. هنوز به دلایل شغلی هر کدام در خانه ی خود زندگی میکنیم و روال سابقمان برقرار است و این از نظر دوستان و  اطرافیانمان اصلا جالب نیست. علیرغم اینکه در این باره صحبتی نمیکنیم اما بگمانم داروغه هم مثل من هنوز دوری و دوستی را ترجیح میدهد.شاید به این دلیل که برای آدمهایی که اختیار کلیه امورشان را خود در دست داشتند زمان بیشتری می طلبد تا بتوانند اختیاراتشان را واگذار کنند.

خلاصه اینکه فاز جدیدی از زندگی پیش روی ماست. کاش که همه لااقل به 70% از خواسته های مهم زندگیشان برسند.

پ.ن1/ لازم است که از این پس آقای داروغه را همسر خطاب کنم.

پ.ن2/این متن دور از چشم آقای همسر و هول هولکی نگاشته شده که بدانید هنوز هستم

2- گام دوم- توافق نهایی

هنوز ظهر نشده بود .روز کاری خوبی بود کارها پیش میرفت و حسابی سرگرم بود . تلفن زنگ زد و پدر پس از احوالپرسی یادآوری کرد که فردا چهارشنبه است و لازم است برای پاره ای صحبتها خود را به آنها برساند. هر 5 شنبه صبح از شهر خارج میشد و برای گذراندن پایان هفته به دیدار والدین میرفت اما این بار پدر حکم کرده بود که زودتر به خانه بیاید. در پاسخ سوال او که پرسید "خبریه؟ " پدر فقط تاکید کرد" لازم است بیایی تا در مورد امر خیری صحبت کنیم". خوب میدانست که پدر موافق است و مادر نیز هم. از اینکه باید نقش دختر خوب بابا را بازی کند احساس خوبی نداشت. بالاخره عصر روز 4 شنبه به خانه رفت، خورشید کم کم غروب میکرد که پدر هم به خانه برگشت. همانجا روی تراس کنار گلدانهای شمعدانی روی تخت نشست ودر حالیکه نگاهش را به باغچه دوخته بود جملاتی در خصوص تنهایی و پیری ارائه داد و در نهایت با ایراد جمله ی" ریسک کن دختر تا کی میخواهی تنها باشی" مقدمه را به پایان رساند و وارد اصل ماجرا شد. حرفهایش که تمام شد گفت" خب نظرت چیه؟ حالا میگی چیکار کنیم؟" دختر اما همه ی این حرفها را به نوعی در این سالها شنیده بود پس همانطور که از قبل خود را آماده کرده بود گفت" حرفی ندارم. ریسک را میپذیرم، سالها قبل با این آدم وارد مذاکره شده بودم و تا حدود زیادی با روحیات و شرایطش آشنا هستم اما آدمها در گذر زمان تغییر میکنند گمان میکنم که بتوانم شرایط جدید را بپذیرم".

شب پارچه ی سیاهش را بر باغچه و خانه پهن کرده بود اما پدر و دختر به روشنیٍ فرداها می اندیشند...

1- توافق اولیه- گام اول

گوشی موبایل که زنگ خورد باخودش گفت "ای بابا این کیه این وقت روز؟! حیف تازه داشت خوابم میبرد". این روزهای گرم حال و روز چندان خوبی نداشت، گرما از توانش کاسته بود و حوصله ی هیچ کاری نداشت. به شماره که نگاه کرد یک آن مبهوت ماند. آن سوی خط صدای آشنایی به آرامی سلام و احوالپرسی کرد و در حالیکه متوجه تعجب و سکوت او شده بود با احتیاط خاصی از اینکه مزاحم شده عذرخواهی کرد. ادب حکم میکرد به سلام و احوالپرسی اش پاسخ دهد پس در حالیکه سعی میکرد بر خود مسلط باشد آب دهانش را قورت داد و خیلی رسمی پاسخ داد. تمام تمرکزش را در گوش دادن به جملاتی بکار برد که شاید انتظارش را نداشت."میدونم خیلی دیره اما من فکرهامو کردم و حالا میخوام نظر شما رو بدونم .گذشته ها گذشته ،میخوام بدونم شما هم فکر میکنی حالا ما بتونیم باهم کنار بیاییم؟! هردومون تو این سالها خیلی تغییر کردیم مگه نه؟". دختر هنوز گیج بود ، دنبال کلماتی میگشت که سالهای عمر هدر رفته اش را یاد آوری کند. دلش میخواست یک دنیا گلایه را در یکی دو جمله خلاصه کند. همانطور که لیوان آب را جرعه جرعه سر میکشید خسته از کشمکش های ذهن درمانده اش گفت"تازه به این نتیجه رسیدید که من کیس مناسب شمام و لابد 7-8 سال دیگه هم لازمه که آمادگی زیر یک سقف زندگی کردن رو بدست بیاری!" از صدایش میفهمید که لبخند بر لب دارد صدایی که میگفت "هرچی بگی حق داری اما خواهش میکنم همین هفته فکراتو بکن دیگه نمیخوام بیشتر از این زمان رو از دست بدم".

تماس که قطع شد احساس کرد لب و زبانش از خشکی ترک برداشته. چند لیوان آب پیاپی هم نتوانست از عطشش بکاهد. انگار تمام این سالها منتظر حادثه ای بود که خودش هم اعتقادی به آن نداشت و حالا آن حادثه رخ داده بود.

در تماسهای بعدی دیگر اثری از هیجان و دلخوری سابق باقی نمانده بود..."خب خدارو شکر، حالا که موافقی من از پدرم میخوام با پدرت تماس بگیره و ازش یه وقت بگیره تا بیاییم رسما خواستگاری و حرفهای نهایی رو بزنیم". یک حس غریب وجودش را پر کرده بود هنوز باور نداشت که این حرفها آنقدر جدی باشد که به نتیجه برسد، و سرانجام به عنوان آخرین جمله ته مانده ی دلخوری ها را نثارش کرد و گفت"من هنوز چشمم آب نمیخوره. فکر کنم اگه توافق 5+1 به نتیجه برسه و بازار یه تکون بخوره این موضوع رو فراموش میکنی و میری 8 سال دیگه برمیگردی !!! " هردو چند ثانیه سکوت کردند ، دختر ادامه داد" خب اگه تا ثانیه آخر منصرف نشدی همینطور که میگی عمل کن ".

پی نوشت/ ادامه دارد

یادداشتی بر روزهایی که گذشت

بالاخره بعد از گذشت زمان نسبتا طولانی ،دوماه پیش موفق شدم که از پایان نامه ام دفاع کنم و پرونده این بخش از زندگیم را ببندم. از نیمه کاره ماندن امور متنفرم برای همین است که احساس میکنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. شاید نفس درس خواندن لذت بخش باشد اما امتحان دادن و مورد ارزیابی قرار گرفتن نه تنها لذتی ندارد که عذاب آور هم هست. به هر حال سخت یا آسان  این عمر ماست که میگذرد.

سالهاست که با نو شدن سال، لیستی از اهداف بلندمدت و کوتاه مدت تهیه میکنم که شامل علاقه مندی و نیازهایم باشد، نکته جالب اینجاست که هرچه بیاد می آورم مواردی را که تحت عنوان بلندمدت در نظر میگیرم زودتر به نتیجه میرسد و محقق میشود.خب، یا من در تشخیص و دسته بندی نیازها و علاقمندی هایم دچار اختلالم یا شرایط اینطور ایجاب میکند که اکثر گزینه های بلندمدت من در مسیر بهتری برای اجرا قرارگیرند!

در هر حال این را فهمیده ام که نباید زور بیخود زد و تقدیر کار خودش را میکند.

آخر هفته درگیر مذاکراتی خواهم بود که کم از مذاکرات ژنو نداشته و اگر مجالی بود در قالب حکایتی این چند +1 را خواهم نوشت.

دوباره سلام...

یه سلام بلند بالا به همه ی دوستانی که مشتاق خوندن مطالبشون بودم و تو این مدت دلم براشون تنگ شده بود. یه سلام مطبوع مثل خنکای یه لیوان شربت خنک توی یه ظهر گرم تابستونی مثل امروز.

تو این مدت دستم به نوشتن هیچ مطلبی نرفته انگار منم مینویسم که یکی بخونه.

 

برزخی بنام زندگی

باورش برای خودم هم سخت است. دیگر نه به بهشت امیدی دارم و نه جهنم تصویر شده ی معروف را باور میکنم. نمیدانم این رنگ باختن ها از کی و کجا شروع شد. چنان تصویر بهشت و دوزخ از ذهنم پاک شده که نمیتوانم بیاد بیاورم که بهشت را برای چه میخواستم یا چه چیز دوزخ برایم ترسناک و غیرقابل تحمل بنظر میرسید. همین قدر میدانم که هیچگاه نه طالب نهر روان شیر و عسل بوده ام و نه طَمَع غلمان های بهشتی در سر داشته ام. شاید بهشت من در لبخند اطرافیانم خلاصه می شود ، در شادیهای کودکان و دوزخم در اندوه آنانی که دوستشان میدارم .

بهشت چیست و دوزخ کدام؟! اشک و لبخند با همند دو همزاد در کنار هم، پس بدنبال دوزخ و بهشت نباش.باور کرده ام که فریب خورده ایم. نه بهشتی در کار است نه دوزخی. ماییم که می سازیم! میخواهیم بهشت بسازیم اما خب گاهی خوب از کار درنمی آید دیگر...انوقت اسمش را میگذاریم جهنم!

گمان میکنم که من پیوسته برزخی را سپری میکنم بنام زندگی...

این هم تصاویری از بهشت ساخته شده در خانه ی پدری.تقدیم به شما

 

سال نو مبارک