قبل از هرچیز بگویم که ،خدا را شکر اهل تعصب نسبت به قوم وملیت خاصی نیستم و برایم همه ی انسانها از هر رنگ و ملیت و مذهب و آیینی که باشند محترمند و پیوسته تلاش میکنم حتی در مزاح و سرگرمی هایم هم که شده موجبات آزار دیگران را فراهم نیاورم (و البته امیدوارم موفق شده باشم).من تابع این اصلم که همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود اما به این هم معتقدم که اعتدال شرط لازم و احتیاط شرط عقل است.

اما آنچه در زیر میخواند واقعیتی ست که با ته مایه ای از طنز همراه خواهد بود و مثل همه ی متون طنز علیرغم لذت شیرینی اش ته تلخ انرا حس خواهید کرد.

غروب بود. خورشید بی فروغ رخ میپوشاند. هرچند این روزها خبری از برف نیست اما سرمای خشک پوست صورتم را می سوزاند. با قدمهای تندتری به سمت سواریهای خطی رفتم. راننده جوانی داد زد خانم اینجا سوار شید. بدون معطلی سوار پراید نقره ای اش شدم ، از بس آخر هفته ها این مسیر را رفته و برگشته ام قیافه راننده ها برایم آشناست ،اما راننده آشنا نبود و ماشین علامت خط ویژه نداشت. احساسم میگفت که کار خوبی نکرده ام اما سوار ماشین شده بودم و جای تامل نبود. به چهره راننده توجه کردم سنی نداشت اما حس اعتماد را هم برنمی انگیخت ،بلافاصله ماشین را روشن کرد و به مردی که در صندلی جلو نشسته یود گفت: ببخشید آقا که فوری راه نیفتادم و پا روی گاز گذاشت. مرد سر تکان داد و با انگشت به صفحه موبایلش اشاره کرد، بر اساس" دیدگاه تفکر قالبی" بی اختیار احتمال دادم لال باشد به همین دلیل توجهم بیشتر جلب شد . راننده با لهجه شمالی گفت: داداش کجایی هستی ؟ بده ببینم چی میگی! و گوشی را از دست مرد گرفت و گفت: اِ عراقی هستی! فهمیدم فهمیدم داداش یه چیزی بگو ببینیم چقدر فارسی میدونی. و نیشخندش تا بناگوش کشیده شد.

مرد به سختی و با اشاره داشت مبلغ کرایه را می پرسید و راننده هم با آن آی کیویی که از خود نشان میداد لجم را درآورده بود پس بلافاصله اسکناس2 تومنی از کیف درآوردم و جلوی چشمانش گرفتم و گفتم : اَخی هزار هزار. از این کارخودم خنده ام گرفته بود و در دل به واکنش خودم میخندیدم. در سفری که به عتبات داشتم دیده بودم که عراقیها اسکناسهای هزاری ما را خوب میشناسند بهمین خاطر چنین واکنشی بخرج داده بودم. راننده که نمیدانم آنهمه ذوق زدگیش ناشی از چه بود با لبخندی به وسعت صورت برگشته بود و مرا نگاه میکرد. دلم شور رانندگیش را میزد و لازم میدیدم بگویم آقا شما جاده رو بپا، اما قبل از هر حرفی مرد گوشی موبایلش را نشانم داد. پیامی بود که در آن نوشته شده بود" این زن و مرد اهل سلیمانیه عراق هستند و برای ماه عسل به ایران آمده اند، لطفا از کمک به آنها پرهیز نکنید در صورت لزوم با شماره...تماس بگیرید. "