این روزها که چند ماهی از ازدواجم با آقای داروغه میگذرد وقت چندانی مثل قبل برای نوشتن و حتی فکر کردن ندارم. هرچند ما تمام هفته را با هم نیستیم اما حضورش آنچنان موجبات مشغولیتم را فراهم میکند که در روزهایی که کنارم نیست هم در حال دویدن و سامان بخشیدن امورم. آقای داروغه مثل اکثر مردها میخواهد که تمام توجه همسرش به او معطوف باشد و از این رو وقتی میگویم دلم برای وبلاگ و نوشتن تنگ شده با بی میلی مشهودی بدون هیچ کلامی سر تکان میدهد.

از کل کل های من و آقای داروغه که بگذریم گاهی که تنها میشوم و به وضعیت قبل و بعد ازدواجم فکر میکنم به این نکته میرسم که علیرغم همه ی علاقه ام به او هنوز تنهایی را حس میکنم و ازدواج با او هم نتوانسته حس تنهایی را از من دور کند.شاید افرادی که بعد از 40سالگی ازدواج میکنند بتوانند شور و هیجان را در زندگی مشترک جاری کنند اما هرگز نشاط یک جوان 20 ساله را نخواهند داشت. احتمالا هم این برمیگردد به اینکه مدت کوتاهتری برای تجربه و ریسک باقی مانده است. هنوز به دلایل شغلی هر کدام در خانه ی خود زندگی میکنیم و روال سابقمان برقرار است و این از نظر دوستان و  اطرافیانمان اصلا جالب نیست. علیرغم اینکه در این باره صحبتی نمیکنیم اما بگمانم داروغه هم مثل من هنوز دوری و دوستی را ترجیح میدهد.شاید به این دلیل که برای آدمهایی که اختیار کلیه امورشان را خود در دست داشتند زمان بیشتری می طلبد تا بتوانند اختیاراتشان را واگذار کنند.

خلاصه اینکه فاز جدیدی از زندگی پیش روی ماست. کاش که همه لااقل به 70% از خواسته های مهم زندگیشان برسند.

پ.ن1/ لازم است که از این پس آقای داروغه را همسر خطاب کنم.

پ.ن2/این متن دور از چشم آقای همسر و هول هولکی نگاشته شده که بدانید هنوز هستم