بدونِ من
مدتی بود که "زنِ در آینه" با چمدانی از خستگیها دور شده بود و من مانده بودم و شبهای بلند زمستان و غار تنهایی هایم. حالا وقت زیادی داشتم که بدون حضور و نگاه ملامتگر او به داشته ها و نداشته هایم فکر کنم. به ترسهایم و به از دست دادن زمان ...تا شاید بتوانم به ذهن سرگردانم سامانی ببخشم.
اینکه در تاریکی اتاقت بنشینی و در سکوت خلسه آور خانه ات به روزهای گذشته و لحظات از دست رفته و یا به آینده مبهم و نامطمئن ات بیندیشی کم از این نیست که برای رهایی از هیاهوی روزمره ات به دامن طبیعت پناه ببری و ذهن نا آرامت را به دامان آسوده دریا بسپاری. چیزی عوض نمیشود گذشته را که نمیتوانی عوض کنی و در قبال آینده ات ، هرچند نقشی داری اما تمام و کمال که به تو بستگی ندارد، پس ، چه شبی طولانی را در تاریکی و تنهایی با چرتکه زدن افکارت بگذرانی و چه از تفرج ساحل دریا به خانه برگردی آش همان است و کاسه همان. دوباره تو میمانی و مشکلات و باقی مانده ی توانت... پس من این شبها را به مرور عملکردم سپری میکنم...
و میدانم این شبها که بگذرد، میتوانم برای زنِ درآینه بگویم که خوب این مقطع زندگی ام را جستجو کرده ام، کمی و کاستی ها را شناسایی کرده ام توان و ضعفهای وجودم را هم خوانده ام و اینک آماده ام که از این پس در لحظه زندگی کنم...
با من یا بدون من زندگی میگذرد پس چرا من سهمم را از لحظه لحظه های آن طلب نکنم؟!


(خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است