بدونِ من

مدتی بود که "زنِ در آینه" با چمدانی از خستگیها دور شده بود و من مانده بودم و شبهای بلند زمستان و غار تنهایی هایم. حالا وقت زیادی داشتم که بدون حضور و نگاه ملامتگر او به داشته ها و نداشته هایم فکر کنم. به ترسهایم و به از دست دادن زمان ...تا شاید بتوانم به ذهن سرگردانم سامانی ببخشم.

اینکه در تاریکی اتاقت بنشینی و در سکوت خلسه آور خانه ات به روزهای گذشته و لحظات از دست رفته و یا به آینده مبهم و نامطمئن ات بیندیشی کم از این نیست که برای رهایی از هیاهوی روزمره ات به دامن طبیعت پناه ببری و ذهن نا آرامت را به دامان آسوده دریا بسپاری. چیزی عوض نمیشود گذشته را که نمیتوانی عوض کنی و در قبال آینده ات ، هرچند نقشی داری اما تمام و کمال که به تو بستگی ندارد، پس ، چه شبی طولانی را در تاریکی و تنهایی با چرتکه زدن افکارت بگذرانی و چه از تفرج ساحل دریا به خانه برگردی آش همان است و کاسه همان. دوباره تو میمانی و مشکلات و باقی مانده ی توانت... پس من این شبها را به مرور عملکردم سپری میکنم...

و میدانم این شبها که بگذرد، میتوانم برای زنِ درآینه بگویم که خوب این مقطع زندگی ام را جستجو کرده ام، کمی و کاستی ها را شناسایی کرده ام توان و ضعفهای وجودم را هم خوانده ام و اینک آماده ام که از این پس در لحظه زندگی کنم...

با من یا بدون من زندگی میگذرد پس چرا من سهمم را از لحظه لحظه های آن طلب نکنم؟!

زمستان است...

زمستان و خانه ی پدری - جمعه اول اسفند1393

این روزهای من

روزهایی هست که انگار در خلاء قدم میزنی. روزهایی که آغاز و پایانش را نمیفهمی، اصلا نمیدانی هستی یا نه. روزهایی که مثل یک روح سرگردان از میان آدمها و ماشینها رد میشوی بدون آن که دیده شوی، همان روزهایی که در همهمه ی کار و گرفتاریهای متفاوت همچون جنینی در مایعی سیال غوطه وری. یا شاید درست مثل کابوس کودکیهای من ، انگار توده ای خمیری و چسبناک ناگهان تو را در خود میکشد ، قورت داده شده ای بدون آنکه فرصت فرار و تقلایی برایت بوده باشد.

روزهایی که تو را مرده فرض کرده اند، میشنوی اما چون چشمهایت را بسته ای تو را نیست میشمرند.

من این روزها را سپری میکنم...تا کی ؟!... نمیدانم!

احتیاط ،سو ظن

قبل از هرچیز بگویم که ،خدا را شکر اهل تعصب نسبت به قوم وملیت خاصی نیستم و برایم همه ی انسانها از هر رنگ و ملیت و مذهب و آیینی که باشند محترمند و پیوسته تلاش میکنم حتی در مزاح و سرگرمی هایم هم که شده موجبات آزار دیگران را فراهم نیاورم (و البته امیدوارم موفق شده باشم).من تابع این اصلم که همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود اما به این هم معتقدم که اعتدال شرط لازم و احتیاط شرط عقل است.

اما آنچه در زیر میخواند واقعیتی ست که با ته مایه ای از طنز همراه خواهد بود و مثل همه ی متون طنز علیرغم لذت شیرینی اش ته تلخ انرا حس خواهید کرد.

غروب بود. خورشید بی فروغ رخ میپوشاند. هرچند این روزها خبری از برف نیست اما سرمای خشک پوست صورتم را می سوزاند. با قدمهای تندتری به سمت سواریهای خطی رفتم. راننده جوانی داد زد خانم اینجا سوار شید. بدون معطلی سوار پراید نقره ای اش شدم ، از بس آخر هفته ها این مسیر را رفته و برگشته ام قیافه راننده ها برایم آشناست ،اما راننده آشنا نبود و ماشین علامت خط ویژه نداشت. احساسم میگفت که کار خوبی نکرده ام اما سوار ماشین شده بودم و جای تامل نبود. به چهره راننده توجه کردم سنی نداشت اما حس اعتماد را هم برنمی انگیخت ،بلافاصله ماشین را روشن کرد و به مردی که در صندلی جلو نشسته یود گفت: ببخشید آقا که فوری راه نیفتادم و پا روی گاز گذاشت. مرد سر تکان داد و با انگشت به صفحه موبایلش اشاره کرد، بر اساس" دیدگاه تفکر قالبی" بی اختیار احتمال دادم لال باشد به همین دلیل توجهم بیشتر جلب شد . راننده با لهجه شمالی گفت: داداش کجایی هستی ؟ بده ببینم چی میگی! و گوشی را از دست مرد گرفت و گفت: اِ عراقی هستی! فهمیدم فهمیدم داداش یه چیزی بگو ببینیم چقدر فارسی میدونی. و نیشخندش تا بناگوش کشیده شد.

مرد به سختی و با اشاره داشت مبلغ کرایه را می پرسید و راننده هم با آن آی کیویی که از خود نشان میداد لجم را درآورده بود پس بلافاصله اسکناس2 تومنی از کیف درآوردم و جلوی چشمانش گرفتم و گفتم : اَخی هزار هزار. از این کارخودم خنده ام گرفته بود و در دل به واکنش خودم میخندیدم. در سفری که به عتبات داشتم دیده بودم که عراقیها اسکناسهای هزاری ما را خوب میشناسند بهمین خاطر چنین واکنشی بخرج داده بودم. راننده که نمیدانم آنهمه ذوق زدگیش ناشی از چه بود با لبخندی به وسعت صورت برگشته بود و مرا نگاه میکرد. دلم شور رانندگیش را میزد و لازم میدیدم بگویم آقا شما جاده رو بپا، اما قبل از هر حرفی مرد گوشی موبایلش را نشانم داد. پیامی بود که در آن نوشته شده بود" این زن و مرد اهل سلیمانیه عراق هستند و برای ماه عسل به ایران آمده اند، لطفا از کمک به آنها پرهیز نکنید در صورت لزوم با شماره...تماس بگیرید. "

لعنت بر خشم

عصبانی شدن و کمی بحث با آدمی که علاوه بر پررویی بسیار هم حق بجانب ،خودش را توجیه میکرد باعث شد که رنگ از رویم یپرد و افت فشار تا روز بعد هم دست از من نکشید.

آنقدرها منطق و سابقه ی کار خوبی دارم که بتوانم مچ زیردرروها را بگیرم و با دلیل و مدرک در بحث محکومشان کنم. اما این انرژی صرف کردن و شیرفهم کردن یک آدم پررو چنان برایم سنگین بود که اعصابم را بهم ریخت.

از سکوت سنگین شاهدان بحث پیدا بود که آن روی سگم را دارند می بینند...آن رویی که کمتر کسی دیده بود. میدانم که دیگر آن دختر آرام و صبور سابق نیستم نمیدانم چرا اینهمه بیقرار و کم طاقت شده ام . از این دلخورم که کاملا برحق بودن استدلال هایم روشن بود و نیازی به صرف اینهمه انرژی برای اثبات آن نبود و من به این مطلب آگاهی کامل داشتم اما قدرت مهار خشم زنی که در من همچون آتشفشان میخروشید از توانم خارج بود.

از این ناتوانی دلخور بودم. از فکر اینکه طرف بحثم خود را لایق این میدانست که باید برایش دلیل و شاهد بیاورم هنوز هم ناراحتم .

اما واقعا چه چیزی علیرغم اوضاع خوب این روزهایم مرا کم طاقت کرده؟! چه چیز جز تحمل فشارهای سالیان قبل!!! که ذره ذره صبر مرا خورده تا بیقراری و اضطراب در وجودم جای بیشتری برای خود باز کند. شاید آن سکوت های طولانیِ هم وزن بغض های فروخورده ،خشمی مذاب ساخته که راهی جز دریچه زبان و چشم هایم نمی یابد. لعنت بر من اگر نتوانم در مهار آن پیروز باشم...لعنت!!!

پ.ن/برای عوض شدن حال و هوا و شیرین شدن کام تلخمان به محض رسیدن به خانه به پخت کیک همت گماردیم!

من و نقش هایم

سری به وبلاگ ترنم زده ام و حالا نشسته ام و به نقش های نسبتا متفاوتی که در زندگی داشته ام فکر میکنم. خواسته یا ناخواسته نقشهایی رنگ باخته اند و نقشهایی هم سالهاست با من باقی مانده اند. اما حق با اوست، کارم را که نقش اول منست از من بگیرند مابقی نقشهایم همچون نقش سیاهی لشکرهای سریالهای تاریخی در حد پر کردن صحنه است و بس. بماند این که اگر نباشم بلافاصله یکی را جایم استخدام میکنند! کار دولت که به خاطر یک نفر زمین نمی ماند!!! ولی نباید منکر تاثیر حضور یک آدم در یک اجتماع شد، بالاخره فرد و اجتماع تاثیرات متقابلی برهم خواهند داشت. اما واقعا نقش ماندگار یک پدر یا مادر را کسی میتواند از آنها بگیرد؟! مادر که شدی حتی اگر بچه ات را از تو بگیرند بازهم تا همیشه مادری، اینرا کسی نمیتواند از تو بگیرد...

کاش لابلای نقشهایی که در سالهای عمرم بازی کرده ام، میان اینهمه نقش متفاوتی که هر کدام در زمانی کارکردی داشته، نقشی هم می بود که مشمول مرور زمان و شرایط نمیشد.

نقشی که همیشه مرا در اوج نگهمیداشت...

شکر

پ.ن/ این تسلیم در برابر نیرویی برتر ،از سر ناچاریست یا تسلیم از سرِ رضا و باور قلبی؟!

وقت کشی

دستم به هیچ کاری نمیرود . همیشه دست از دل فرمان می گیرد. حوادث اخیر شاید مزید بر علت شد تا رشته ی امور از دستم خارج شود اما علت اصلی را هنوز نیافته ام. علیرغم مرتب بودن کارهای اداری و شغلی ام تمام امور شخصی ام دستخوش این بلاتکلیفی است. میدانم باید کدام کارها را انجام دهم و اولویت ها کدام است ، چند و چون کارها را هم میدانم اما آنچه که نمیدانم دلیل اینهمه وقت کشی و تعلل است. گمانم اینست که دیگر با دلم یکرنگ نیستم ... زن در آینه کجایی؟!...

خانه ی دوست کجاست؟!

 " خانه ی دوست کجاست؟"

دوست مشغول دعاست   خانه اش پرغوغاست  کودکانش تنبل دوست هم بیکار است

جیب و دستش خالی    سفره اش بی نان است 

رفقایش گرچه همه صاحب مالند   ،  دوست صاحب حال است  

خانه ی دوست همینجاست سر ِ کوچه ی عشق  ، ساز او کوک و کتابش فال است

همسرش بافته با فرش خیال ، گاز و مبل و یخچال

دوست فکر اسکی     خانه اش سرد تر از توچال است 

او بخواهد یا نه     فصلها در راهند   عید نوروز رسید  عمر چون سایه رمید

سر سال است و اجاره در پیش  گرندارد پولی همه فکرش  پول است 

ترس بی پولی و قسط    کرده بی سامان دوست

بس که نالیده مدام   خواب دیدم دیشب     گفته ام از بر دوست    مسکن مهر که هست    

این چه خوابیست که دیدم دیشب     چون که نازک شده پوست  نیست شایسته ی دوست

مگر این دوست ول است؟!!     خانه ی دوست دل است   

تکنولوژی در راستای بزرگداشت مردگان


اس ام اس اومده :مراسم شب هفت مرحوم حاج رحمت ا...فلان... بزرگ خاندان فلان...ساعت 16

گلزار  شهدای ...

جل الخالق!!! از کاربرد تکنولوژی در همه ی امور شنیده بودم دیگه فک نمیکردم برای اطلاع رسانی امور کفن و دفن و مراسم اموات هم از تکنولوژی جهت اطلاع رسانی بهره برداری کنن. از اس ام اس های تبلیغاتی و اس ام اس های شرکت در مسابقات و ... شروع شده به تبلیغات کاندیدهای انتخاباتی رسیده حالا به مسائل مربوط به مرده ها داره ختم میشه!!!

از اونجا که تکنولوژی با سرعت وحشتناکی رو به پیشرفته و مردم هم از گریه زاری فراری ، برای آبروداری ، بازماندگان حاضرند هزینه های مربوطه رو بپردازند اما ملت رو پای دیس حلوا بکشونند. شاید هم کلاس داره که اس ام اسی ملت رو از مرگ بستگان آگاه کنند. البته من لزوم حضور افرادی که لازمه از این طریق مطلع شند رو درک نمیکنم.

چندین سال پیش هندی کم ها و بعد از اون آی پد ها به مراسم ترحیم افراد وارد شد و البته از دسته های سوگواری امام حسین هم سر درآورد. اونروزها هم جای تعجب بود اما حالا دیگه داره بعضی مراسم تبدیل به جشنواره میشه. یادش بخیر فیلم " چند میگیری گریه کنی " طنز خونه هامون بود اما داره واقعی میشه . لابد در آینده ای نه چندان دور ابعاد وسیعتری پیدا می کنه و با توجه به رکود ساخت فیلمهای هنری ،احتمالا به سمت و سوی ساخت فیلمهایی با جلوه های ویژه سوگواری خواهد رفت که حلوا و خرماهای تزیین شده ی مجالس رو تبلیغ میکنه. یقین با ابزار پیشرفته تکنولوژی در ارتباطات این اتفاق بیشتر از تصور بنده روی خواهد داد .